تبليغاتX
به کجا میرویم؟!

به کجا میرویم؟!

ازکجا آمده ام؟آمدنم بهر چه بود؟به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه كنید.

2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور نمی‌ توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. اگر برایتان امکان دارد دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

3- افراد آرام به خود می ‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی ‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می ‌برند.

4- وقتی احساس می ‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است و جای خالی در آن نیست، با قدم زدن، آنها را پاك كنید.

5- اگر نتوانید كسی را ببخشید، افكار خشمگین‌ تان شما را برای همیشه با این افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن دیگران، باعث آرامش می ‌شود.



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:0 توسط فؤاد| |

   كبوتري كه كفتار شد 


         

تاریخ پر رنج و مرارت و خون رنگ اسلام، کتابچه ای است که در میان برگ های آن حوادث زشت و زیبای بسیاری ترسیم شده است که بیان گر حق و باطل و روشن گر هر یک از این عرصه هاست.در کنکاش میان این برگ ها، شخصیت های تاریخ اسلام هر یک شاخصه هایی مشترک و متفاوت دارند. این اشتراکات، مرهون اصول و شیوه های موردنظر و عمل سیاسیون است. اختلافات و تفاوت ها نیز حاصل شرایط زمان و مکان. آن چه که حیرت پژوهنده را پس از هزار و اندی سال برمی انگیزد، آن است که بینندگان این نمایشگاه عبرت آموز، هیچ گاه در اعصار تاریخ، نخواسته و یا نتوانسته اند از این کتاب چه درس آموز عبرت گیرند. این پرسش و ابهام آن گاه پاسخی در خور می یابد که بدانیم شخصیت های تاریخ عموما در پرده هایی از تشرع و دین، جنایت بارترین رفتارهای سیاسی را اعمال نموده اند و نه تنها اعتراضی را برنیانگیخته اند که با رویکرد ناشی از خوف و هراس مردم نیز مواجه گشته اند. یکی از این اعصار حیرت برانگیز عصر خونین مروانیان است که با آینده نگری علیعلیه السلام در جنگ جمل، برگ های سرخ این تاریخ پیش از وقوع نگارش، بازخوانی شده است.یکی از نخستین نگارندگان این جریده سرخ، عبدالملک بن مروان است. دوره های حکومت زورمدارانه بنی امیه به دو دوره عمومی تقسیم می گردد. این دوره ها که همچون حلقه یک زنجیره اند، در زیر عنوان پنهان کاری سیاسی و فریب کاری متشرعانه شکل گرفته است. دوره عمومی هزارماهه حکومت بنی امیه، که بنا به دستور پیامبراکرم صلی الله علیه وآله بر آنان حرام برشمرده است،در آغاز با تدبیر و سیاسی کاری های آزادشدگان در فتح مکه همراه شد و در دوره دوم و پس از اتمام عصر سه خلیفه اموی، گوی لافت بر دست فرزندان نفرین شده پیامبراکرم صلی الله علیه وآله یعنی مروان بن حکم قرار گرفت. نخستین بخش طولانی عصر مروانیان، توسط عبدالملک نگاشته می شود که در این نوشتار بر آن خواهیم بود تا قطعاتی از تاریخ را در برابر دیدگان امروز قرار دهیم.

   جوجه کبوتر نفرین شده!

عبدالملک بن مروان فرزند خاندانی است که به دستور پیامبر از مدینه به سوی طائف تبعید شدند و تا دوران حاکمیت خلیفه سوم، در تبعیدگاه به چرای گوسفندان می پرداختند. اگر گفتار مسعودی درباره تاریخ مرگ عبدالملک و سال عمر او درست باشد، بی شک او در سال بیستم هجرت در طائف به دنیا آمده است. هر دو نیای او از مطرودین پیامبرخدا بودند. نیاکان او از دشمنان سرسخت و مستهزئین پیامبر گرامی اسلام بودند و پدر او نیز از کارگردانان فتنه ها و بحران های صدر اسلام بود. دوران جوانی عبدالملک دوره ای کاملا ناهماهنگ با دوران خلافت اوست. دورانی زاهدانه که به عبادت و تهجد گذشته است به گونه ای که او را ملقب به «حمامة المسجد» نمود! او تا سن 45 سالگی روزگار را به کسب علم و زهد می گذرانده و در سلک گوشه گیران و عبادت کنندگان مدینه، به تسبیح و عبادت حضرت حق مشغول بوده است.ظاهر تاریخ نشان می دهد که او در هیچ یک از عرصه های سیاسی حضور نیافت تا آن که پدرش در سال 65 هجری برای او از مردم بیعت گرفت و او را به مقام ولایت عهدی رساند. از آن پس، عبدالملک مهیای حضور در عرصه سیاست می شد تا آن که حکومت نه ماهه پدرش مروان پایان یافت. حکومتی کوتاه و خونین، «چندان که سگ بینی خود را بلیسد!»شخصیت عبدالملک تا پیش از خلافت آن چنان که تاریخ اذعان می کند، شخصیتی است که به هیچ وجه نمی توان آن را با دوران خلافت او هماهنگ یافت. تاریخ درباره او چنین گفته است:«او پیش از رسیدن به قدرت یکی از فقهای مدینه به شمار می رفت. عبدالملک به زهد و عبادت و دین داری شهرت داشت و اوقات خود را به عبادت در مسجد سپری می کرد به گونه ای که به او لقب «حمامة المسجد» یعنی کبوتر مسجد داده بودند.» این خصوصیت در او پایدار نماند و با رسیدن به قدرت و خلافت، به تمامی آنچه که در دوران جوانی کسب کرده بود، پشت پا زد.


   فرصتی برای کفتار شدن                                                                                     


عبدالملک بن مروان در سال 65 هجری به ولایت عهدی برگزیده شد و در همان سال به خلافت رسید. این خلافت در عصری نصیب او شد که جنگ میان شام وعراق همچنان بر سر تصاحب خلافت خون می ریخت و تا سال های میانی خلافت عبدالملک نیز ادامه داشت. این نزاع ها علاوه بر نزاع های خانوادگی فرزندان امیه بود. نزاع هایی که به مرگ مروان انجامید و تا پایان حکومت مروانیان نیز قربانی گرفت. عبدالملک با دعوت مردم شام به سوی منصب خلافت رهسپار شد حال آن که بهتر از هر کسی می دانست که عموزادگان اموی، در پی یافتن فرصت مناسب برای گرفتن موقعیت و منصب او هستند. پس در همان آغاز کار به خوبی دریافت که با سیره دین داری و زهد، توان مقابله با عموزادگان پرورش یافته در شام را نخواهد داشت. از این رو، شیوه پدر را در این عرصه دنبال نمود. سیوطی آورده است:«آن هنگام که خبر خلافت را به عبدالملک دادند، سرگرم خواندن قرآن بود. با شنیدن این خبر، قرآن را بست و گفت: اینک بین من و تو جدایی افتاد. دیگر با تو کاری ندارم!» این تغییر ماهیت و رنگ پذیری، دقیقا خصلت و ویژگی پدری بود که او را در دامان خود پرورش داده بود. عبدالملک رهسپار دمشق شد، حال آن که خاندان امیه هنوز در پذیرش او تردید داشتند. چون به دمشق رسید، چهره ای مظلومانه به خود گرفت، چه آن که بیم داشت تا عمروبن سعید، علیه او بتازد و مردم را بر گرد خود جمع کند. چون پیروان و دوستان مروان به او رجوع کردند، گفت: خوف آن دارم که عمروبن سعید از من کینه ای بر دل داشته باشد. پس گروهی از مروانیان به پا خاستند و گفتند: به خداوند سوگند باید بر بالای منبر روی و گرنه گردنت را می زنیم. سپس، بر بالای منبر رفت و مردم با او بیعت کردند.آن چنان که تاریخ گفته است: مروان نخستین کسی بود که با زور شمشیر خلافت را گرفت و گویا فرزند او نیز نخستین کسی است که با زور شمشیر خلافت را پذیرفت. این اصرار مروانیان از آن جهت بود که موقیت زمانی را بهترین رصت برای انتقال دایمی قدرت از امویان به مروانیان یافته بودند. از این رو، دوران دوم حکومت بنی امیه آغاز گشت.عبدالملک اگرچه به اعتراف تاریخ از ذکاوت و تیزبینی خاصی برخوردار بوده است، اما روحیه خون ریزی و بخل او موجب شد که زشت ترین صحنه های سیاسی در تاریخ زندگی و خلافت او رقم خورد.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 14:22 توسط فؤاد| |

سایت فاش نيوز بعد از 26 سال در انتشار خاطرات یک جانباز نوشت:29/مهرافشا گري تكان دهنده يك جانباز1388

* ما شنیده ایم که شما و دوستانتان شرایط بسیار سختی در سال های ابتدایی مجروحیت تحمل کرده اید کمی دربارۀ آن سختی ها و مسببان آن توضیح می دهید؟

▪ اولین سختی ما مربوط به برخی مسئولان آسایشگاه شماره 2 امام خمینی بود.آدم هایی آنجا مسئول بودند که بویی از معنویت و انقلاب نبرده و مانند الوات رفتار می کردند.فیلم هایی در آسایشگاه پخش می شد که سنخیتی با روحیۀ بسیجی ها و رزمنده ها نداشت.بچه ها دنبال بالارفتن سطح آگاهی و معنویت خود بودند اما آنها اعتنایی نمی کردند چون خودشان این مسائل را متوجه نمی شدند.

* بنیاد شهید اینها را استخدام کرده بود؟

▪ بله. ما به آنها اعتراض می کردیم اما آنها اعتنا نمی کردند.هرچه باشد گماشته آقا و خانم کروبی بودند. مثلا فردی بنام عباسی از مسئولان آسایشگاه بود. این فرد مثل لات ها رفتار می کرد و با کفش پاشنه خوابیده به آسایشگاه می آمد.اعتراض ها را به کروبی و خانم او رساندیم اما یکبار که درباره همین مسائل با آقای کروبی صحبت کردم و از مدیریت آسایشگاه انتقادکردمآقاي كروبي هم بنده رامورد تفقد قرارداد!!و یک سیلی به گوش من زد و گفت : این حرف ها به شما نیامده است.

* بعد هم که به آسایشگاه شما حمله کردند و ... ماجرا چه بود؟!

▪  هنوز هم وقتی یاد آن ایام می افتم ، به شدت ناراحت می شوم. معمولاً از ساعت 11 شب به بعد تلفنچی نداشتیم. بنابراین هر کسی نزدیک تلفن بود ، جواب می داد. یکی از شب های تابستان 1362 بود. ساعت حدود 10 یا 11 بود که تلفن ها همزمان با هم به صدا درآمد و بلافاصله قطع شد. دیگر بوقی نداشت و ارتباط آسایشگاه با بیرون از بین رفت. ناگهان متوجه شدیم دور تا دور آسایشگاه محاصره است. بعد هم ریختند داخل آسایشگاه. اول فکر کردیم منافقین به آسایشگاه ریخته اند تا جانبازان را بکشند اما دیدیم لباس فرم با آرم کمیته بر تن دارند. محافظ های آقا و خانم کروبی هم که بارها دیده بودیم هم با آنها بودند. یکی از بچه ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد : الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان بلندگوها قطع شد.بعد هم افتادند به جان جانبازان و حسابی همه را کتک زدند.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 12:36 توسط فؤاد| |


 من یعرف هذا السرّ المدهش؟

السرّ فی الرقم 12

 لا اله إلا الله           12 حرفاً

محمد رسول الله   12 حرفاً

النبی المصطفى     12حرفاً

الصادق الأمین      12 حرفاً

أئمة أهل البیت     12 حرفا وهم 12 اماما

أمیر المؤمنین       12 حرفاً

فاطمة الزهراء       12 حرفاً

الحسن والحسین  12حرفاً

اول الائمة = علی بن ابی طالب    12حرفا

الإمام الثانی=  الحسن المجتبى   12 حرفاً

الإمام الثالث =  الحسین الشهید  12 حرفاً

الإمام الرابع =   الإمام السجاد      12 حرفاً

الإمام الخامس = الإمام الباقر       12 حرفاً

الإمام السادس = الإمام الصادق    12 حرفاً

الإمام السابع =   الإمام الكاظم     12 حرفاً

الإمام الثامن =   الإمام الرضا        12 حرفاً

الإمام التاسع =  الإمام الجواد      12 حرفاً

الإمام العاشر =  الإمام الهادی     12 حرفاً

إمام الحادی عشر=  الحسن العسكری 12 حرفاً

الإمام العصر =  القائم المهدی     12 حرفاً

خلیفة النبیین =  خاتم الوصیین 12 حرفاً

هؤلاء الاطهار    12 حرفا

سادة أهل الجنه  12حرفاً

محبهم مؤمن تقی  12 حرفاً

عدوهم كافر شقی  12 حرفاً

العیون التی فجرها النبی موسى لقومه  12

الشهور 12     الأسباط 12      النقباء 12        البروج 12        الحواریین 12

وأنا و أنت اثناعشریه

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 11:22 توسط فؤاد| |

در فروردین سال ۱۳۱۲ شمسی، که امام عازم سفر حج بودند، در بیروت، نامه‌ای برای همسر باوفای خویش ـ که دومین فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرایط حساس روحی، علی‌القاعده از دوری شوی خویش رنجور بودند ـ نوشتند که به یقین، مطالعه آن برای شما نیز همچون ما جالب است و امام را در تراز انسانی کامل و صاحب ابعاد گوناگون می‌شناساند.

          

تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.
عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال، امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت می کند، ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتا تکلیف معلوم نیست، امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم، که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم، ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت.
بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم‌تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است، جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت [سیدمصطفی] قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] کاغذی نوشتید، سلام مرا برسانید.
من از قبل همه نایب‌الزیاره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر [علوی] سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.
صفحه مقابل را به آقای شیخ عبدالحسین بگویید برسانند.
ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 15:39 توسط فؤاد| |